سفارش تبلیغ
صبا ویژن
کژی با دانش راست می شود . [امام علی علیه السلام]
ترانه ها

...................................................................................................

مهربانی در قلبت می درخشد

نگاهت آفتاب و دلت دریا

وجودت می ارزد به کل دنیا

...................................................................................................

.. فلز یه نوع کانیِست کرد:     فس میکشیدم... چشمام و بستم و شروع کردم به مشت و لگد زدن به در و دیوار... داد میزدم و بدون باز کردن چشمام همون طور مشت و لگد میزدم. از آخرم دستام و گذاشتم رو دیوار و بلند بلند نفس کشیدم.     دستی رو کمرم نشست بعد صدا آیناز اویکیشوتم جلوش و یغش و گرفتم:     ـ تو این جا پایه عکاسی مونوپاد چی کار میکنی؟ هاااا؟ مگه تو....     با خشم و قدرتی که اصلا ازش انتظار نمیرفت دستام و از رو یغش جدا کرد و اونم داد زد:     ـ چرند نگو پدرام... خودت خوب میدونی من تمام اجدادم انس2 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , setareh06 , TaraStar , آنا تکـ , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 20:47 Top | #120 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  کاربر نیمه حرفه ای آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     765 میانگین پست در روز     3.51 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,966     تشکر شده 3,918 در 560 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      آیناز با حرص اومد پایه عکاسی مونوپاد طرفم:     ـ پدرام....     بهش نگاه کردم:     ـ تو....     دیگه ادامه نداد و با گیجی فت:     ـ چطور ممکنه؟ وای خدایا من خر بگو که تو این چند وقت ذهنت و نخوندم نگو چه چیزا که نگذشته.     ـ آیناز...     ـ خفه.     سپهر ایستاد.. رفت طرفش . با صدای لرزون گفت:     ـ سپهر.     سپهر با ترس برگشت طرفش.. با دیدن دیوار نابود شده با خشم بهم نگاه کرد. به دیوار تکیه زدم و همون طور لیز خودم پایین و حرف آمیتیس تو سرم پیچی:« قدرت های شما وقتی بروز پیدا میکنه که یا ترسیده باشین.. یا خشمگین.. یا عصبی..»     سپهر عصبیه... سپهر خشمگینه... سپهر ترسیده... و حالا قدرتش بروز پیدا کرد وای خدایا نه.. هنوز که چیزی نگذشته بود.. من هنوز....     با صدا دادش بهش نگاه کردم:     ـ تو کی هستی؟     سرم و به طرفین دلت را به هرکسی نسپار تکون دادم و با صدا لرزون گفتم:     ـ هیچکی.     داد زد:     ـ چه جور هیچکی ای که من به این روز در آورده؟     به اطراف اشاره کرد... هچی نگفتم که یه قوطی فلزی از تو جیبش در آورد و خالی کرد رو زمین...خاک بود...     اونارو با دستش بلند کرد و آورد بالا. چند ثانیه همین جوری نگه داشت.. کنجکاو شدم و بهش نگاه کردم که در یه لحظه همه رو به سمت من ریخت. منم اگه دستم و نمیاوردم بالا همش یا میرفت تو چشمم یا فرو میرفت تو پوستم.. ولی الان..     همش سوخت.. با آتیشی ک من ایجاد کردم... ایجاد کردم و خودم و رسوا کردم.     سپهر: لعنتی.     سپهر با عصبانیت اومد طرفم بلندم کرد.. یه مشت به گونم زد... افتاد رو زمین... اومد طرفم و خواست لگد دیگه ای بهم بزنه که پاشو گرفتم و چرخوندم.. افتاد رو زمین.. بلند پایه عکاسی مونوپاد شدم:     ـ الان وقت این کارا نیس... جون نیلو در خطره.     بلند شد:     ـ فکر نکن قسر در رفتی... بعدا حسابت و میرسم.     پوزخندی زدم.. رفت به یه قسمت از دیوار مشت های پشت سرهم زد.. یه گوشش سوراخ شفت:     ـ وای باز مث دفعه قبل نشه.     پدرام با لبخند خاصی نگاهش کرد و گفت:     ـ خدا نکنه مث دفعه قبل بشه.     من سرم و انداختم پایین و سعی کردم خندم دیده نشه.آینازم که بیخ گوشم نشسته بود پیشونیش و گذاشت . خدایا الان میفهمه.       ویرایش توسط Sanaz.MF : 1393,07,18 در ساعت ساعت : 20:56   1      قسمت بیست و سوم....سپهر....     ****   12 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , Fatima.N , kfdh , m.a.r.z پایه عکاسی مونوپاد   یه یه ربعی میشد که بیدار شده بودم اما حس این که از تخت بیام بیرون و نداشتم.     در اتاق باز شد... آیناز اومد تو با دیدنم لبخندی زد و اومد کنارم نشست:     ـ نمیخوای بلند بشی؟     ابرو انداختم بالا. فکر کردم الان شیطون میشه و جوابم و میده ولی آروم دستم و گرفت و فشار داد:     ـ سپهر؟     نیم خیز شدم و با اخم طریفی گفتم:     ـ جان؟     لبخند کجی زد:     ـ مهمون داریم.     ابروهام پرید بالا:     ـ کیه؟     ـ پدرام و آرش.     مث جت از رو تخت اومدم پایین یاد بحث دیشبم با نیلو و انی افتادم:     «ـ هیچ دقت کردین پدرام جدیدا هیچ کاری برای پیدا کردن آتش افراز تلاش نمیکنه؟     نیلو با تردید نگاهم کرد:     ـ منم متوجه شدم.     رو به آیناز گفتم:     ـ آنی تو تو این چند روز اخیر ذهن یا حافظش و نخوندی؟     سرش پایه عکاسی مونوپاد و انداخت پایین:     ـ نه.     عصبی پام و تکون دادم:     ـ هیچ معلوم هس این یارو داره چه غلطی میکنه؟ الان یه ماه از این که گردنبند و حافظه نیلو پیدا شده میگذره اما اون هیچ کاری نکرده.»     دیشب کار به جاهای باریکی کشید و نیلو گفت که اون شبی که من و آنی رفتیم خونه من چی شده. البته نگفت که پدرام و دوست داره و این و آنی از ت ذهنش کش رفت.     آنی: سپهر لطفا شر درست نکن.     لباسم و درست کردم و رفتم سمت در اما لحظه آخر برگشتم سمتش و چشمکی زدم:     ـ باشه ولی فقط واس خاطر تو. اگر یه روز شاد بودی    اومد کنارم ایستاد دستم و انداختم دور گردنش اونم انداخت دور کمرم... رفتیم پایین..پدرام و آرش روی مبل نشسته بودن نیلو هم جلوشون بود... وای خدایا هنوز باورم نمیشه نیلو از پدرام خوشش میاد.رفتم و بدون پایه عکاسی مونوپاد سلام رو مبل نشستم و طلبکارانه به پدرام نگاه کردم... جلل خالق... نقره ای بود... درست رنگ چشمای نیلو...     پدرام: من میگم چطوره از دوباره روح احظار کنیم.     آیناز: علیک سلام... خوبیم مرسی شم چطورین؟     پدرام تک خنده ی مردونه ای کرد:     ـ والا گفتم اگه این و نگم سپهر درسته قورتم میده.     یه ابروم و دادم بالا:     ـ حقم دارم!!     ـ البته که نه... من تو این یه ماه داشتم رو این موضوع کار می کردم.... با فرزاد و هامون هم مشورت کردم و راه های مختلف احظار روح و یاد گرفتم.     نیلو با ترس گ ترس به ما نگاه میکرد.     بلند شدم.. رفانن.     آیناز پوزخند زد... منم چند قدم عقب رفتم و دیوار تکیه زدم و سر خوردم:     ـ این جا چه خبره؟     ایناز یه لگد به دیوار زد و گفت:     ـ باید از این جا خارج شیم.     با امید بلند پایه عکاسی مونوپاد شدم و دست پدرام و گرفتم که با تعجب نگاهم کرد... چشم غره ای بهش رفتم و به آیناز گفتم:     ـ آنی دست نیلو رو بگیر و بیاید خونه پدرام.     چشمام و بستم و سعی کردم از قدرتم استفاده کنم. ولی چشمام و که باز کردم پوزخند پدرام و دیدم.     ـ چرا؟     دستش و از تو دستم کشید و رفت دیوار و لمس کرد:     ـ فلز این دیوار ها خاصن.     نیلو: ینی چی؟     ـ ینی این که این نوعی فلزِ که قدرت جن هارو میگیره.     پنچر شدم به معنا واقعی.ولی یهو رو به آنی گفتم:     ـ آنی سعی کن یه گرد باد درست کنی.     خیلی راحت و سریع جلو خودش گرد باد درپدرام: این قدرت کنترل عناصرتون جدا از قدرت های جنیتونِ.     ـ تو از کجا میدونی؟     پوزخندی زد... اه این داره میره رو مخما:     ـ اولا خیر سرم جنگیرم و دوما که از زمانی که پایه عکاسی مونوپاد با شما آشنا شدم تحقیقات زیادی کردم. .i , mahdis.nzh , rahha , setareh06 , TaraStar , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 20:46 Top | #119 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     765 میانگین پست در روز     3.51 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,966     تشکر شده 3,918 در 560 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      الان دو روز از این که این جا گیر افتادیم میگذره.. تو این دوروز هیچی نخوردیم مث سگ گشنمه و مث خر تشنه.     حالا یه پشه هم نمیاد تو تا به ما بگه با ما چی کار داره. دیه واقعا صبرم داره تموم میشه... یه سره هم با پدرام دعوا دارم... آخه اون این جا چه غلطی پایه عکاسی مونوپاد میکنه؟ ینی اون الان به خاطر این که به ما کمک کرده اومده این جا؟ چرا آتش افراز نیومد؟ بهع من و باش انگار مهمونیه که میگم چرا نیومد.     حالا بگذریم... من گشنمه... به خدا دارم نابود میشم منی که همش در حال خوردنم الان دو روزِ لب به هیچی نزدم...مـامـان...     آیناز: وای خدایا دارم نابود میشم..     ـ گشنمه.     نیلو: منم.     پدرام: قوباغه شکمم بدجوری فعال شده.     اول به هم نگاه کردیم بد زدیم زیر خنده... مث بچه ها داریم غر میزنیم. یه یک ساعت همین جوری گذشت یا جک گفتیم یا غر زدیم یا معما گفتیم... والا از بیکار بودن خوب بود.     آیناز: معلم: "هر کی اول به سئوال من جواب بده میتونه بره خونه". مشهدیه سریع کیفش و از پنجره میندازه بیرون معلم میپرسه: " کی اون کیف و انداخت بیرون؟" مشهدیه جواب میده: پایه عکاسی مونوپاد " مو بودُم..خدافظ."     خندیدم و گفتم:     ـ خاک تو سرت خوبه خودت مشهدی هستیااا.     آیناز: آره مو مشدیُم.     خندیدم زدم پس کلش. یهو دو نفر تو اتاق ظاهر شدن. در کمتر از یه ثانیه هر چهار تامون بلند شدیم.     اون دوتا رفتن سمت نیلو. سریع رفتم جلو با ن درگیر شدم نیلو و آینازم مثل بادبادک باش با یکی دیگشون.هر چی سعی کردم نشد و من و پرت کردن عقب و خوردم به دیوار.. دیدم پدرام هم در گیر شده اما این وسط اونا خیلی قوی بودن و بعد کلی درگیری با نیلو غیب شدن.. عصبی بلند شدم.. می لنگیدم.. از دماغ پدرامم خون میومد.کبودی رو سر آینازم شدید تر شده بود و از گوشه لبش و همون زخم قبلیش خون میومد.     بلند بلند نمد:     ـ سپهر.     صداش میلرزید سرع برگشتم عقب که با چیزی که دیدم شاخ در آوردم.     ****    پایه عکاسی مونوپاد قسمت بیست و پنچم....پدرام...     با ترس به سپهر نگاه میکردم که همش مشت و لگد میزد و جای هر مشت و لگدش روی دیوار میموند. نمیدونم چی شد ولی یه لحظه یاد حرف متانت افتادم که میگفت« تا چند وخ دیگه قدرت های دیگه ی بچه ها بروز میکنه.»     وقتی ازش پرسیدم منظورت چیه گفت:« نیلو میتونه خون افرازی کنه... آیناز میتونه پرواز کنه و سپهر هم میتونه کانی هارو هم کنترل کنِ»     نه.. نه.رو بازوم و من صدا خنده آرومش و شنیدم.     صدای پر حرص نیلو رو شنیدم و سرم و بلند کردم:     ـ ایشالا....     بهش نگاه کردم... داشت با نگاهش برام خط و نشون میکشید که چشمکی بهش زدم.اون روز قرار شد فرداش بریم خونه پدرام و روح احظار کنیم... یک روحی که بشه باهاش در پایه عکاسی مونوپاد مورد جا و مکان آتش افراز سئوال کرد.. امید وارم درست بشه و مث قبل نشه.   13 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , farshte , Fatima.N , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , setareh06 , TaraStar , آنا تکـ , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 20:38 Top | #115 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     765 میانگین پست در روز     3.51 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,966     تشکر شده 3,918 در 560 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      پدرام و آرش رفتین من و آینازم نشستیم جلو تی وی و داشتیم فیلم نگاه میکردیم که یهو انگار برق بهمون وصل شد:  پایه عکاسی مونوپاد    آیناز: نیلو.     ـ ها چیه؟ الاغچه به چه حقی تو مخم فضولی کردی؟     خندیدم و من گفتم:     ـ خو به ما چه تو بدجوری با سانسور تعریف کردی. خوندن از ذهنت حالش بیشتر بود مخصوصا تیکه آخرش.     توقع داشتم نیلو حرصی بشه ولی خیلی ریلکس گفت:     ـ فکر نکنم انقدر که پدرام حال کرده باشه شما حال کرده باشین.     سئوالی نگاهش کردم که گفت:     ـ آخه آشپزخونه هم شد جا؟     من زدم زیر خنده ایناز افتاد دنبال نیلو:     ـ من پدر تو و اون پدرام و با هم در میارم... واسه چی به تو گفته؟     نیلو: تو واسه چی به سپهر گفتی؟     خندیدم و بدون توجه به اونا رفتم تو اتاقم... خودم و شوت کردم رو تخت و چشمام و بستم... به این یه ماه فکر کردم... چقدر بودن با آیناز لذت بخشه... چقدر وجودش برام آرامش بخشه.. خیلی بهش پایه عکاسی مونوپاد وابسته شدم طوری که خودم شاخ در آوردم... هه سحر چقدر سر به سرمون گذاشت... وای گفتم سحر! چند وقته درساش سنگین شده کم میاد این جا... با همون چشمای بسته چرخیدم و به پهلو خوابیدم... اه چقدر این جا سرده؟ چرا انقدر سف ت شد زیرم؟ چشمام باز کردم که کوپ کردم.     ****     آیناز.....     با خنده بی خیال نیلو شدم و رفتم بالا.     ـ آنی...     ـ چیه پدرام دورت بگرده؟     خندید و گفت:     ـ میای غذا درست کنیم؟ سحر نیس مجبوریم خودمون درست کنیم.     خندیدم و از پایه عکاسی مونوپاد رو نرده خم شدم و خواستم حرفی بزنم که انگار یکی هولم داد پرت شدم پایین و آخرین چیزی که شنیدم جیغ نیلو بود که صدام کرد.     ****     نیلو..... با ترس به آیناز نگاه میکردم که پرت شد پایین داد زدم و صداش کردم.. در کمال تعج آنی خیلی آروم مث پر اومد پایین ولی تا رسید پایین یهو غیب شد.. با ترس به جای خالیش نگاه کردم.. به خودم اومدم و دویدم سمت اتاق سپهر اما تا در و باز کردم با جای خالیش مواجه شدم.. گوشیم و از جیبم در آوردم و بهش زنگ زدم ولی صدا آهنگ زنگش از زیر بالش میومد.     رفتم اتاقم و تو این بین به پدرام زنگ زدم و گفتم دارم مام خونتون تعجب کرد... سریع حاضر شدم و رفتم خونشون... تا در و برام باز کرد بی اراده خودم و انداختم تو بغلش و همه چیز و براش تعریف کردم...     ـ آروم نیلو... آروم گلم..  پایه عکاسی مونوپاد   ـ وای پدرام هر دوشون غیب ش:     ـ میخوای خودم راهیت کنم؟   12 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , Fatima.N , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , setareh06 , TaraStar , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 20:44 Top | #117 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     765 میانگین پست در روز     3.51 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,966     تشکر شده 3,918 در 560 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      ـ گمشو.     قه قه ای زد. و یهو یه دست پشتم قرار گرفت و به جلوم که اون ایستاده بود هل داد.. اون دستاش و رو چشمام گذشت و گفت: پایه عکاسی مونوپاد    ـ به سلامت پدرام....     دستاش یخ بود... یخِ یخ. احساس کردم اون سرما به منم سراید کرد و سرم گیج رفت و افتادم. ه های پارا به سمتمون اومدن و ما هم باهاشون در گیر شدیم.     **** ف کرد. یهو یه فکردی به ذهنم رسید:     ـ آنی.... بیا بریم از این جا.     خندید و گفت:     ـ انیش( مخفف انیشتین)جون... اون وخ از کدوم در؟     دستش و گرفتم تو دستم و فشوردمش:     ـ کوچولو... مثی که بد ضربه ای به مخت وارد شده طوری که یادت رفته نیمه جنیم!!     تو جاش سیخ نشست و گفت:     ـ راستم... چرا به ذهن منِ باهوش نرسید؟     خندیدم و دستش و آوردم بالا و بوسه ای کوچیک بهش زدم:     ـ آره منم تو همین موندم.     با ترس سرش و گذاشت رو بازوم:     ـ سپهر... من و تو اومدیم... بنظرت نیلو هم میاد؟     ـ نمیدونم  پایه عکاسی مونوپاد   .... آنی... به نظرت اینم کار پاراست؟     ـ صد در صد.. سپهر اگه نیلو هم بیاد آتش افرازم میاد؟     ـ نمیدونم.. آنی.. به نظرت پارا میدونه آتش افراز کیه؟     ـ صد در صد.. سپهر به نظرت نیلو دیر نکرد.     تک خنده ای کردم و گفتم:     ـ نمیدونم... چرا پارا مارو آور...     با صدای برخورد چیزی با زمین برگشتم و اون طرف اتاقک... نیلو بود... رو صورتش پر خون بود.. همچنین روسریش.. سریع با انی رفیتیم طرفش.. انی سرش و گذاشت رو پاش..     ـ آنی روسریت و بده..   12 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , farshte , Fatima.N , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , setareh06 , TaraStar , پرنیا بابایی   1393,07,18, ساعت : 20:46 Top | #118 Sanaz.MF Sanaz.MF آنست.  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     765 میانگین پست در روز     3.51 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر  پایه عکاسی مونوپاد   از کاربر     1,966     تشکر شده 3,918 در 560 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      ـ بیا بریم تو.     ـ میشه دست و صورتم و آب بزنم؟     ـ البته.     به یه گوشه حیاظ اشاره کرد به اون سمت رفتم و شیر آب و باز کردم. اول یکم صدا داد بعد آب اومدم... دستام پر از اب کردم و به صورتم پاشیدم. چشمام و باز نکردم و از دوباره تکرار کردم.. چهار پنچ بار تکرار کردم که احساس کردم بویی میاد و همچنین انکار آبداره غلیظ میشه.. چشمام و با وحشت باز کردم.     ـ خوووون؟     حالم بد شد من داشتم با خون صورتم و میششستم؟ چنددن... انگار... انگار یکی آیناز و هل داد..     ـ نیلو بزرگش نکن. شاید سپهر خودش رفته بوده.     با خنده گفتم:     ـ اون اگه لباساش و یادش بره موبایل و یادش نمیره.       ویرایش توسط Sanaz.MF : 1393,07,18 در ساعت ساعت : 20:40   15 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , farshte , Fatima.N , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , setareh06 , TaraStar , آنا تکـ , سورنا2000 , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 20:42 Top | #116 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیکه هنوز ور میزد گفتم:     ـ آرش... آرش من در و قفل نکردم... من..     یهو همه خونه تاریک شد.. حتی بیرون چون دیگه اون     ****     قسمت بیست و پنچم.... سپهر...     چشمام و که باز کردم خودم و پایه عکاسی مونوپاد تو یه اتاقک فلزی دیدم.. بلند شدم... مث سلول بود.. به دیواره هاش دست کشیدم... یخ بود..     خیلی کوچیک بود... نمیدونم چرا یه حسی بهم می گفت این اتاق برای چها نفر تهیه شده. یهو یه صدای بدی بلند شد.. برگشتم آیناز بود که پخش زمین شده بود.. رفتم جلو بلندش کردم:     ـ ایناز تو این جا چی کار میکنی؟     با گیجی گفت:     ـ مگه ما کجاییم؟     ـ نمیدونم یه اتاقک فلزی.     پیشونیش خونی شده بود. ازش پرسیدم چی شده که جریان و برام تعری بود و با اخم به روسری آغشته به خونش نگاه میکرد.     سرم و از دوباره انداختم پایین که با صدا بهت زده ی نیلو بلندش کردم:     نیلو: پدرام..     پدرام وسط اتاق ایستاده بود و باد... اون و گرفت و بازش کرد.. رفتیم بیرون در کمال تعجب تو یه جنگل خیلی زیبا بودیم.با خارج شدنمون پایه عکاسی مونوپاد همه نوچطرف شیشه ی که حیاط بود خبری از نور نبود.     برگشتم خونه تو تاریکی مطلق فرو رفته بود... حتی جلو پام نمی دیدم.... دستم و به حالت مشت گرفتم و باز کردم... آتیش کفش ایجاد شد و من تونستم ن درم باز کن..     رفتم جلو در هر چی گشتم کلید نبود.. به آرش لاین نیست.  کاربر نیمه پایه عکاسی مونوپاد حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     765 میانگین پست در روز     3.51 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,966     تشکر شده 3,918 در 560 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      سریع در آورد و داد بهم.. آروم کشیدم رو صورت نیلو.. گفتم الان از درد اخم میکنه ولی هیچی نشد... اخمام رفت تو هم و سریع و تند شروع کردم به پاک کردن صورتش. هیچ زخمی نبود.. آروم زدم رو صورتش و گفتم:     ـ نیلو... نیلوفر؟؟؟     پلکاش تکون خورد... بعد کمی مکث صدا های نامفهوم ازش بلند شد و بعد کامل چشماش و باز کرد... وقتی جریان و فهمیدم واقعا موندم... موندم چی بگم...     من ... انی.. نیلو ... خدایا ینی امروز می فهمم آتش افراز کیه؟ ینی بعد چهار سال انقدر پایه عکاسی مونوپاد مسخره میفهمیم.. وای که سرم به شدت درد میکنه..     سرم و از روی پام بلند کردم... آنی یه کوشه نشسته بود و سرش و گذاشته بود رو پاش و موهای خرمایی خوشکلش دورش ریخته بود..  بهش گفتم دیگه نمی خوامت   نیلو گوشه ی دیگه نشستهکمی اطراف و ببینم. دستم و کردم تو جیبم و چاقو رو در آوردم... خدارو شکر همیشه همراهم بود...     صدای چیز و بیلیز اومد... انگار رو آتیش تو دستم چیز مایعی میریخت... به سقف نگاه کردم... قیافم جمع شد.     یه جسد که روش پر از خراش های عمیق بود بالای سرم به سقف چسبیده بود.. داشت از خون میرفت.(نه جان من قرار بود با اون همه خراش عمیق ازش آب بره؟) یهو چشماش باز شد و گفت:     ـ امیدوارم اون جا بهت خوش بگذره.!!     همون طور که به دیوار چسبیده بودم پیچ خوردم و رفتم تو حال که همون یارو جلوم پایه عکاسی مونوپاد ظاهر شد با یه لبخند زشت گفت قدم عقب رفتم که انگار یکی پشت پام طناب گرفت و من پخش زمین شدم و دیگه چیزی حس نکردم جز گیجی!!!!!!!     ***     قسمت بیست و چهارم....پدرام...     نیلو رفت سمت پایه عکاسی مونوپاد شیر اب و منم رفتم تو.     ارش: کی بود؟     ـ نیلوفر.     ـ این جا چی کار میکنه؟     ـ سپهر و ایناز غیب شدن.     از جاش پرید:     ـ چی؟چرا؟     ـ نمیدونم.     ـ الان کجا رفت؟     ـ دست و صورتش و بشوره.     یه نیم ساعت نشستیم نیومد نگران شدم رو به آرش گفتم:     ـ پاشو بریم ببینیم چی شد.     بلند شد و با هم رفتیم تو حیاط...نبود... با ترس و حالت دو رفتم سمت شیر آب. باز بود اما به جا اب ازش خون میومد. چهرم تو هم رفت. خواستم ببندمش که ارش گفت:     ـ اینم غیبش زد؟     با بغض سر تکون دادم... نیلو... نیلو کجا رفتی عزیزم ؟  اگر نتوانی   آرش: سپهر... ایناز... نیلوفر.... و حالا...     برگشتم طرفش و با پرخاش گفتم:     ـ خفه ارش هیچ کس جز تو و بهراد و متان و امیتیس نمـ...     با ترس خفه شدم... پارا...پارا...پارا.. پایه عکاسی مونوپاد .خدایااا چقدر من از این اسم بدم میاد.     آرش: پاراتیس و یادت رفت.     رفتم سمت خونه همون طور بهش تنه زدم:     ـ خفه.     دستم و از پشت گرفت:     ـ من تو رو تنها نمیذارم... تو هم مث اینا غیب میشی..     دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و رفتم تو و قبل این که بیاد تو در و بستم..     صدای چرخش کلید و تو در شنیدم.. برگشتم... کیلیدی تو در نبود..     آرش رسید و چند بار دسته رو بالا پایین کرد وقتی دید باز نمیشه گفت:     آرش: پدرام... پدرام حماقت نک


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نرگس سلیمانی 93/8/25:: 12:41 صبح     |     () نظر

...................................................................................................

سردی گرفت شعر من اندرین زمان

زین مردمان مدام، خداحافظی کنم

خط عبور ما زین قافله جداست

با هر چه رسم ونام ، خدا حافظی کنم

...................................................................................................

بگو وقتی می رفتی چرا چشم هایت همچنان تَر بود؟

تنها آرزویت چه بود آن آخرین دقیقه های خداحافظی

می خواستی خنده های خواهرانت را آیا ببینی؟

یا مویه های داغدار مادرت را در هوای خداحافظی

نه ! نفرین نکن باشد؟ تو راحت شدی ، رفتی ، خوابیدی

تو مهربانی هنوز هم در این آخرین لحظه های خداحافظی

...................................................................................................

خداحافظ ای یاد تو تار و پودم

خداحافظ ای قبله هر سجودم

خداحافظ ای تکه ای از حیاتم

خداحافظ ای خنده تو ثباتم

...................................................................................................

بوی باران می دهد باز ، لحظه های خداحافظی

سلام بده به شب ، به خواب ، دم دمای خداحافظی

چقدر معصومانه واژه ها را طی می کردی

...................................................................................................

بد.     چشمان ارش گرد شد:     ـ چی دید پدی؟     ـ پدی و کوفت... هیچ یه صحنه مثبت 18.     ارش منفجر شد از خنده و پدرام لگدی نصارش کرد و به سمت اتاقش رفت.     *****     قسمت بیستم....سپهر...     تو بالکن اتاقم ایستاده بودم و به بیرون حلقه استند موبایل iRing نگاه میکردم. دستم و برای بار هزارم رو گردنبندم کشیدم... باور: ما هم همه مکالمتون و شنیدیم.     همه به جز آیناز و آرش فکر می کردند این غم بسیار تو صدای امیتیس مربوط به پارا و نیلوفر میشود اما در واقع این گونه نبود و او به خاطر ذات خراب آرشان این گونه بهم ریخته بود.     آمیتیس: ما نباید به حرفاش اهمیت بدیم.... باید از دوباره سعی کنیم که بتونیم به اون 15سال حافظه نیلو دست پیدا کنیم.     همه جمع ساکت بودند که پدرام با نیشی بسیار گشاد از اتاق زد بیرون.     آیناز در همان لحظه اول تمام ذهن پدرام را خواند و چشم غره ای به پدرام رفت.آن سوی هال کوچک خانه پدرام نشسته بود با خواندن ذهن پدرام چشم غره ای به آرش رفت و با خود به آرش گفت:« آخه چلمن نمیتونی یه خورده عادی بر خورد کنی این یابو بهت حلقه iRing شک نکنه؟»   ختلف و با باد درست میکرد.. بازم محو شده بودم که بازم آمیتیس گفت عوض بشن این سری سپهر اومد... پاشو به زمین کوبید و یه تیکه ی بزرگ از خاک و سنگ و بدون هیچ تماسی بلند کرد...جالب بود... ولی حس میکنم زیاد ماهر نبود بعضی جاها میلنگید که آمیتیس سری از روی حلقه استند موبایل iRing تاسف تکون داد... بابا این آمیتیس پرتوقعه وگرنه خیلیم عالی بود سaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     764 میانگین پست در روز     3.54 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,965     تشکر شده 3,915 در 559 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      آرش با شنیدن صدای آیناز جا خورد و به او که اصلا لب هایش تکون نمیخوردند نگاه کرد و در ذهن خود جواب آیناز را داد:« خفه بابا.. تقصیر من نیست این خوب میتونه حدس بزنه.»     آیناز با شنیدن افکار آرش چشمانش گرد شد:     « آرش تو شنیدی من چی گفتم؟»     « آره... چرا من دارم میشنش برام سخته که پیدا شده... امروز با همه بدیاش بازم بهترین روز زندگیم بود چون بالاخره به خودم جرئت دادم و به عشقم خرید پستی حلقه موبایل iRing نسبت به آنی اعتراف کردندم.     یهو یه چیزی خزید دور کمرم و بعدم یه چیزی چسبید پشتم و در آخرم صدای گرم عشقم(!) پیچید تو گوشم:     ـ برای منم بهترین روز بود.     نفس عمقی کشیدم و بوی عطرش و با اشتیاق توی ریه هام فرستادم... دستام رو دستای گرمش گذاشتم و باز کردم و برگشتم و تو بغلم فشوردمش.     انقدر تو بغل هم بودیم که بالاخره به حرف اومد:       ویرایش توسط Sanaz.MF : 1393,07,18 در ساعت ساعت : 19:46   13 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      afsoongar.pkd , ATRA72 , elish688 , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , sara.HB , setareh06 , TaraStar , سهاااااااا , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 19:45 Top | #94 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  قیمت حلقه گوشی iRing  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     764 میانگین پست در روز     3.54 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,965     تشکر شده 3,915 در 559 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      ـ سپهر؟      ـ جونم؟     ـ خیلی دوست دارم.     ـ منم همین طور عزیزدلم.     یهو بی مقدم از تو بغلم بیرون اومد و گفت:     ـ اگه فردا نیلو بعدش به هوش نیومد چی؟     اخمی کردم و گفتم:     ـ حرف بی خود نزن پدرام مطمئن بود که به هوش میاد.     ـ اما من احساس میکنم تردید داره.     ـ بهتره این تردید و تو به دلت راه ندی.     یهو با ذوق گفت:     ـ میخوام یه چیزی نشونت بدم.     با چشمای گرد شده گفتم:     ـ چی؟     ـ خاک تو مخ نداشته ی منحرفت.   خرید پستی حلقه موبایل iRing  قه قه ای زدم که یهو گفت:     ـ به من نگاه کن.     به هش نگاه کردم...یهو بدون این که لباش تن انداخت.     سپهر با سر خوشی به طرف آیناز برگشت که با دیدن حالت جا خورد و به خودش شک کرد:     ـ آنی؟     ـ هوم؟     ـ آآآنی؟     ـ هوووم؟     ـ آآنــی؟     ـ هـووووم؟     ـ نکنه....؟     آیناز سریع و بی فکر گفت:     ـ نه بابا مگه من بی کارم ذهن تورو بخونم و....       ویرایش توسط Sanaz.MF : 1393,07,18 در ساعت ساعت : 19:46   13 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , afsoongar.pkd , ATRA72 , elish688 , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , setareh06 , TaraStar , سهاااااااا , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 19:44 Top | #93 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  حلقه استند موبایل آی رینگ  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     764 میانگین پست در روز     3.54 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,965     تشکر شده 3,915 در 559 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      آیناز ناگهان حرفش را خورد و چشمانش را روی هم فشار داد اما با فرو رفتن در جای گرمی چشمانش گرد شد.     ـ ایرادی نداره... بالاخره که باید بفهمی... نه؟     آیناز نفسش حبس شد... دستانش که بی حرکت در کنارش افتاده بود را به حرکت در آورد و دور کمر سپهر حلقه کرد و سرش را به نشونپهر:     ـ خوب بسه سپهر.     سپهر رفت عقب. یهو آمیتیس با یه لبخند ملایم بهم نگاه کرد... نگاه اون سه تا هم به سمتم کشیده شد.. با تعجب داشتم بهشون نگاه حلقه استند موبایل iRing میکردم که تعجبم با حرف آمیتیس میلیون برابر شد:     ـ حالا نوبت توئه... تویی که عنصرت از همه قوی تره.     به خودم اشاره کردم:     ـ من؟     خنده تمسخر آمیزی کردم.. ولی با گرمی که دور رون های پام احساس کردم به پایین نگاه کردم... یا خدا... یا قمر بنی هاشم... یا پنش تن... یا امام مجید... اس ام اس های خداحافظی این آتیش ها دور من چی کار میکنن؟ دیدم داره هی ب    ویرایش توسط Sanaz.MF : 1393,07,18 در ساعت ساعت : 19:45       ندیدن......     و......     نبودن......     هرگز بهانهی از یاد بردن نیست.....     ــــــــــــ     رمانم: آتش افراز گمشده.( تموم شده)     اگه رمانای فانتزی تخیلی دوست دارید حتما پیشنهاد میکنم بخونی   آرش با دیدن پدرام اول تعجب کرد. اس ام اس خداحافظی عاشقانه خواست ذهن پدرام را بخواند اما با دیوار محافظت ذهنی که پدرام در طول عید برای خودش درست کرده بود مواجه شد به همین دلیل بی دلیل به پدرام چشم غره رفت که پدرام بدبخت نیشش را بسته شد.     پدرام آمد و کنار آرش نشست، آرش آرام زیر گوشش زمزمه کرد:     ـ چه غلطی کردی؟     نیش پدرام از دوباره بازشد:     ـ غلطای خوب خوب.     چشمان آرش گرد شد... پدرام که حدس میزد او بد فکری کرده حلقه استند آیرینگ سریع گفت:     ـ فکر اضافی موقوف... چی شد حالا؟     آرش به دلیل عادت همیشهگی اش خیلی ریلکس گفت:     ـ هیچی آمی گفت که باید به حافظه نیلو دست پیدا کنیم.     چشمان پدرام اندازه دوتا توپ تنیس شد:     ـ آمی کیه؟     ارش بی توجه و بی حوصله گفت:     ـ همین آمیتیس دیگه.     ـ تو کی با آمیتیس انقدر صمیمی شدی که اسمش و مخفف صدا میکنی؟     آرش نگاهش را کون بخوره صداش اومد:     ـ من میتونم تو ذهن بعضیا حرف بزنم.     دهنم باز موند منم تو ذهنم گفتم:     ـ چی؟     ـ« نخود چی گلم.»     با تعجب و کش دار گفتم:     ـ جلل خالق... به حق چیزای ندیده.     خندهی خوشکلی کرد و سرش و گذاشت رو سینم.     ـ سپهر؟     ـ جون سپهر!!؟     ـ دقت کردی امشب ماه کاملِ؟     آره... خوب حلقه استند موبایل iRing میدونستم چون از اون موقع زل زده بودم به ماه کامل و هر از گاهی هم به دستام که دستای یه انسان بود نگاه می کردم... به ماه نگاه کردم...     ـ اوهوم....     ـ تو یه انسانی... اصلا باورم نمیشه.     ـ منم...     ـ خوش حالی؟     ـ خیلی...     ****       ویرایش توسط Sanaz.MF : 1393,07,18 در ساعت ساعت : 19:47   14 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , afsoongar.pkd , ATRA72 , elish688 , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , sara.HB , setareh06 , TaraStar , سهاااااااا , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 19:48 Top | #95 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     764 میانگین پست در حلقه فلزی استند موبایل آی رینگ iRing روز     3.54 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,965     تشکر شده 3,915 در 559 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      .... (؟؟؟؟؟؟)....     با سر درد عجیبی چشمام و باز کردم و با تعجب دیدم تو یه هوای آزادم....     به یه صخره تکیه داده بودم و لباسامم همون لباسای خوابمم بود.صدایی شنیدم...     آمــیـــتـــیـــس؟     یا قمر بنی هاشم اون این ج      ـ از ضعیف به قوی میریم... نیلو تو بیا و شروع کن.     نیلو رفت جلو... چشماش و بست و بعد چند ثانیه طولانی، دورش یه رود آب معلق تو هوا به وجود اومد.. اون چشمای گربه ایش و باز کرد..... نقره ای بود اس ام اس خداحافظی عاشقانه و احساسی ... شروع کرد به بازی با آب.. اونا رو به حالت ها و گارد های مختلف در میاورد. یه میوزیک بی کلام تند هم پخش میشد... آب ها هم با حلقه استند موبایل iRing ریتم اون تکون میخوردن:     ـ بسه.     با صدا خشک و سرد آمیتیس بهش نگاه کردم. اه موجود رو مخ. تازه داشتم حال میکردم... اصلا نمیدون پدرام هول تر شد و گفت:     ـ آخه اسمش طولانیه... چته تو همچین نگاه میکنی؟     پدرام یک ابرویش را بالا داد و گفت:     ـ هیچی.     پدرام با خود گفت:« چرا من حس میکنم تو جواب کامل و بهم ندادی آرش؟ چرا من حدس میزنم یه چیز بزرگ و داری ازم پنهون میکنی؟ چرا جدیدا انقدر مشکوک شد؟ پوووووف»     آیناز که در کار مارو و متوفق کنه... خدانگهدار...     همه از هم خداحافظی کردند و رفتند... در آخر تنها سپهر و ایناز و ارش و پدرام ماندند.     سپهر بلند شد و به آشپز خانه رفت. گلسینه آیناز را برداشت و با لبخند به خیره شد:     ـ همچین بهش زل زدی آدم فکر میکنه به دوس حلقه استند موبایل iRing دخترت زل زدی.     سپهر در ذهنش گفت:     ـ« مگه من با وجود فرشته ای مث تو میتونم تو فکر دوس دختر داشتن باشم خوشکلم.؟»     آیناز که ذهن سپهر را خوانده بود لب پایینش را گاز گرفت تا سپهر متوجه خنده اش نشود و سرش را پاییاز متانت گرفت و به پدرام دوخت:     ـ ها؟     ـ هامبر تو چرا آمیتیس و امی صدا میکنی؟     آرش که تازه متوجه سوتی افتضاحش شده بود با تته پته گفت:     ـ چیزه... خو... آخه میدونی...     با دیدن چشمان منتظر ن.....( آیناز به زبان کردی فارسی ینی ماه ناز... هم معنی النلز هم هست)     آیناز با یه لبخند شیطون آروم زمزمه کرد:     ME TOOـ     سپهر لبخندی زد و همان طور که فاصله اش را با آیناز کم میکرد گفت:     ـ کووووفت و می تو.     با قرار گرفتن لب هایش روی لب های نرم و لطیف حلقه استند موبایل iRing آیناز حش خوشاینی در دلش پیچید اما این حس زیاد دوام نیاورد و با باز شدن ناگهانی در هر دو شش متر از هم دور شدن:     ـ آیناز سنجاق سیـ....     پدرام با دیدن حالت سپهر و ایناز گونه هایش سرخ شد و زیر لب ببخشید و گفت و رفت. تا پدرام رفت ایناز زد زیر خنده ولی خندش با حمله سپهر به لب هایش به اتمام رسید...     ***     پدرام سریع در را بست و به درون هال برگشت.     آرش با دیدن لپ های سرخ شده اش چشمانش را ریز کرد و گفت:     ـ چی دیدی؟  اس ام اس خداحافظی عاشقانه   ـ چیزای خوب... نه چیزایا چی کار میکنه؟ اصلا من این جا چی کار میکنم.؟ اصلا این جا دیگه کدوم گوره؟ خدایا...     بلند شدم که در کمال تعجب سپهر و آیناز و نیلوفر و دیدم... همشون به صف جلو آمیتیس ایستاده بودند. آمیتیس رو به نیلو گفت: د.     رمان دیگم: من حلقه استند موبایل پرنسس توام؟(در حال تایپ)     موضوعش کاملا متفاوته.     و رمانی جدید و فانتزی تخیلی به زودی به اسم جادوی رمان ما.   15 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , nazanin**a , rahha , sara.HB , setareh06 , TaraStar , سهاااااااا , سورنا2000 , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 19:43  آنلاین نیست.  کاربر نیمه حرفه ای Sanه آره تکون داد.     سپهر از حالات آیناز خنده اش گرفته بود... قه قه ای زد:     ـ کو اون آینازی که زبونش شیش متره؟     آیناز ضربه ی آرومی به پشت و آرام گفت:     ـ هــی.!     سپهر ایناز را از خود کمی دور کرد و به چشماش که آن هارا میپرستید نگاه کرد:     ـ دوستت دارم ماه نازِ م     تا اومد بیرون خودش یک لبخند داستان عشق پت و پهن زد که با چشم غره آرش و آیناز خوردش.     ****     پدرام و نیلو رفتند تو اتاق و بقیه همه یک گوشه از اتاق نشستند.     آمیتیس بالاخره آن سکوت مرگ بار را با صدای آرام و پر دردی شکست:     امیتیسوم؟»     « نمیدونم.»     آیناز با تعجب به فکر فرو رفت که ناگهان صدای آرش را شنید که با خودش حرف میزد:     « آرمیلا گفته بود قدرت آیناز رو به پیشرفته.»     « آرمیلا کیه؟»     «ای... لا اله الله... چرا گوش میدی؟»     آیناز چشمانش را ریز کرد:     « آرش... آرمیلا کیه؟ چرا همچین شخصی اصلا تو حافظه تو نیـ... وای نکنه همون... همون جن ماهر...»     « آیناز بسه بهش فکر نکن.»     آیناز خواست بگه چرا که آمیتیس گفت:     ـ خوب بهتره بریم. فردا بهتره هممون باشیم که اگه پارا خواست از دوباره بیاد نتونه موفق بشه حلقه استند موبایل iRing وم چرا ولی از بچگیم از آب خوشم میومد.. آب بازی.. تفنگ آبی کلا هر چیزی که آب داشته باشه:     ـ آیناز... نوبت توئه.     آیناز تو جایگاه قبلی نیلو قرار گرفت... اونم چشماش سبز فیروزه ای بود.. لباشم به شدت قرمز بود... یا خدا قیافش خیلی خفن و ترسناک بود... آینازم شروع کرد... یه هاله از باد که به سختی دیده می شد دور خودش دورت گرد.     آهنگ عوض شد.. بازم ریتمش تند بود و آیناز به همون ریتم تند خیلی زیبا و ماهرانه گارد های مالا تر میاد داد زدم:


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نرگس سلیمانی 93/8/23:: 3:33 صبح     |     () نظر

 

 

منم تنهاترین تنهای تنها

و تو زیباترین زیبای دنیا

منم یلدای بی پایان عاشق

تو بودی مرحم زخم شقایق

نگاهت را پرستم ای نگارم

فدای تار مویت هرچه دارم

هر کس ز خدا می طلبد راحت جانی

من طالب آنم که تو بی غصه بمانی

برای دیدارت زمانی تعیین نمی کنم

می دانم که ساعت حسود خواب می ماند

گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم

داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم

سیم بندی دایره به 360 درجه «مضربی از 60» از کارهای بابلی ها میباشد .  انواع ساعت ابتدائی  بد نیست بدانیم که در گذشته بشر برای دانستن وقت و ایام، با توجه به تجربه و دانش زمانه، ساعت هائی را اختراع کرده و مورد استفاده قرار داده است، ایفنردار، برقی، باطری دار و کامپیوتری جای ساعتهای آبی، آفتابی و ماسه ای را گرفتند . مخصوصا" از زمان استفاده انسان از فنر جهت راه انداختن چرخ های دندانه دار، که به ساعت شمار و دقیقه و حتی ثانیه شمار متصل هس به دور خود کاملاً ثابت نیست و زمین هنگام چرخش به دور خود کمی تاب می خورد. ساعت های آفتابی دقیق همیشه جدول یا نموداری در کنار خود دارند که این اختلاف زمان را در ماه های مختلف سال تصحیح می کند. برخی دیگر از ساعت های آفتابی پیچیده نیز با خمیده کردن خط ساعت ها روی صفحه? خود یا با روش های دیگر مستقیماً ساعت درست را نشان می دهند.  انواع جدیدتر ساعت:  با پیشرفت علم و دانش بشری     ساعت دیواری طرح دلسا      ساعت دیواری طرح بلور      ساعت دیواری طرح ارمغان      ساعت دیواری طرح آیسان      ساعت دیواری طرح کیان به تدریج ساعت های دقیق تر مکانیکی، وزنه ای، فنردار، برقی، باطری دار و کامپیوتری جای ساعت های آبی، آفتابی و ماسه ای را گرفتند. مخصوصا از زمان استفاده انسان از فنر جهت راه انداختن چرخ های دندانه دار، که به ساعت شمار و دقیقه و حتی ثانیه شمار متصل هستند، سنجش دقیق زمان برای همه به طور ساده امکان پذیر گردید. در اوایل قرن شانزدهم اولین ساعت مچی آهنی، که نسبتا زمخت بوده، توسط یک نفر آلمانی ساخته شد. بعدها در اواخر قرن هجدهم با استفاده از فنر و چرخ دنده های بسیارکوچک ساعت دیواری طرح آیسان امکان ساختن ساعت های مچی ظریف به وجود آمد، به طوری که اولین ساعت های مچی شبیه ساعت های امروزی، در کشور تند، سنجش دقیق زمان برای همه بطور ساده امکان پذیر گردید . در اوایل قرن شانزدهم اولین ساعت مچی آهنی، که نسبتا" زمخت بوده، توسط یکنفر آلمانی ساخته شد . بعدها اواخر قرن هجدهم با استفاده از فنر و چرخ دندانه های بسیار کوچک،امکان ساختن ساعتهای مچی ظریف بوجود آمد، بطوریکه اولین ساعتهای مچی شبیه ساعتهای امروزی، در کشور سوئیس «از سالهای 1790 به بعد» ساخته شد     ساعت دیواری طرح دلسا      ساعت دیواری طرح بلور      ساعت دیواری طرح ارمغان      ساعت دیواری طرح آیسان      ساعت دیواری طرح کیان  بین سالهای 1865 تا 1868 بزرگترین، حجیم ترین و جسیم ترین ساعت دیواری جهان، در کلیسای سن پیر در فرانسه ساعت دیواری طرح بلور نصب گردید ارتفاع ساعت 1/12 متر عرض آن 09/6 متر و ضخامتش 7/2 متر بوده که از 90000 قطعه تشکیل یافته . در مقابل بزرگترین ساعت، ظریف ترین ساعت دنیا فقط 98/0 میلی متر قطر دارد .شما هم مثل من بارها از کسی که در کنار پیاده‌رویی ایستاده، پرسیده‌اید که «آقا ببخشید ساعت چنده!» ... و آن مرد که در آنجا منتظر کسی است، درحالیحول محور 360 درجه حرکت کرده است و ساعت‌هایی که از این شیوه برخوردار نبوده‌اند توفیق کمتری در زمان‌شناسی توسط مردم داشته‌اند، گرچه با ایجاد ساعت‌های دیجیتالی در سال 1962 میلادی حرکت عقربه‌ها روی مدار 360 درجه صفحه ساعت‌ها بی‌معنی و کم‌کم کمرنگ شد. البتهاین وسایل کشف شده ساعت دیواری طرح دلسا حکایت از آن داشت که به ساعت مچی خود نگاه می‌کند با لبخندی به شما می‌گوید: «خواهش می‌کنم ... یک ربع به چهار.» شما دوباره از او تشکر کرده و به راه خود ادامه می‌دهید و با خود می‌گویید هنوز 10 دقیقه دیگر وقت اضافه دارم، چون تا شرکت «X” 5 دقیقه راه است، وانگهی آقای «Y» هم چندان خوش‌قول و وقت‌شناس نیست. بنابراین شما با 10 دقیقه وقت اضافه 2 دیماه 1389 نیست و من بیهوده تصور می‌کنم که در چنین برشی از زمان ایستاده‌ام.داودبن محمود قیصری در ادامه نظریات خود درباره زمان می‌گوید: «انسان در طول تاریخ هیچگاه نتوانسته است به تقسیمی از زمان دست یابد که با رویدادهای کیهانی و طبیعی سازگاری داشته باشد و از همین روست که هزاران گونه تقویم پدید آمده است که هیچکدام هم با تقویم طبیعی همخوانی و سازگاری کامل ندارد.» آن‌طور که در کتیبه‌های بابلی مشاهده شده، پس از کوچ قبیله کاسیان از ایران به «میاندرود» یا همان بین‌النهرین، شیوه تقسیم زمان یا شبانه‌روز به 24 ساعت و هر ساعت به 60 دقیقه و هر دقیقه به 60 ثانیه و هر ثانیه به 60 ثالثه بوده است و بر این اساس دست‌کم از نیمه نخست هزاره دوم پیش از میلاد این روش برای تعیین «وقت»ردم:  در بیشتر شهرهای بزرگ ساعت دیواری طرح کیان این ساعت ها در میدان اصلی نصب می شد تا مردم ساعت را بدانند. نمونه های بسیاری از اولقه جابه جا می شود. این ساعت ها تنها 4 روز در طول سال با ساعت های مکانیکی مطابقت دارند (16 آوریل، 14 ژوئن، 2 سپتامبر و 25 دسامبر). این پدیده به این خاطر است که راستای محور چرخش زمینکه مهمترین آنها عبارت می شده از:  سـاعت آبی : در این نوع ساعت، از جریان یک نواخت آب استفاده میشده،ها به 5000 سال قبل برمی گردد و او ساخت این ابزار را به سومری ها و کلدانی ها نسبت می دهد، اقوامی که در منطقه? بین النهرین می زی داخل ظرف مدرج سوراخ دار را با آب پر میکردند ک آب قطره قطره از سوراخ کوچک می چکیده، و با توجه بمقدار آب خروجی، زمان تا حدودی معلوم میشده است .  ساعت آفتابی : در ساعت خورشیدی، میله ای عمودی بر سطح افقستند.  بر مبنای مدارک موجود نخستین کسی که به محاسبات نظری ساعت های آفتابی توجه کرد و باعث رواج آن ها شد، آنکسیماندر اهل ملطیه در قرن 6 پیش از میلاد بود. در این دوران بود که ساعت های آفتابی در نقاط مختلف امپراطوری یونان گسترش یافت. خارج از تمدن یونان، در حدود 340 سال پیش از میلاد ستاره شناسی کلدانی به نام بروسوس نخستین ساعت آفتابی کروی را طراحی کرد. در باین ترتیب که در این نوع ساعت، بدنه شمع مدرج می شد و با سوختن شمع و کوتاه شدن آن زمان را محاسبه می کردند.  ساعت آفتابی:  توالی فصل ها و تأثیر آن بر زندگی انسان ها از زمان های دور، دانش تقویم را به نیازی اصلی برای انسان در تمدن های بزرگ تبدیل کرد. موضوع اصلی ساعت دیواری طرح ارمغان تقویم سنجش و اندازه گیری زمان بود و در این میان دانستن مدت روز و داشتن زمان آن بسیار مهم می نمود. حضور خورشید در آسمان و تکرار روز و شب اندیشه? ساخت نخستین ابزار برای سنجش زمان را در انسان ایجاد کرد و به این ترتیب ساعت های آفتابی به عنوان اولین ساعت ها ساخته شد و با درک بهتر انسان از کارایی کره? آسمانی پیشرفت بیشتری کرد. براساس نوشته های هرودوت قدمت این ساعتین ساعت های آفتابی تا امروز وجود دارد که با پیشرفت علم و دانش انسان در زمینه? ریاضیات، کامل تر و دقیق تر شده است و امروزه این ساعت ها به عنوان نمادی از تمدن هر سرزمین مورد توجه قرار می گیرند.  دقت ساعت های آفتابی: ساعت دیواری  بیشتر ساعت های آفتابی تزئینی برای عرض جغرافیایی 45 درجه طراحی می شوند. اگر بخواهیم چنین ساعت هایی را برای عرض های جغرافیایی دیگر به کار ببریم، باید صفحه? ساعت را کج کنیم تا محور ساعت (راستای میله? ساعت) موازی با محور چرخش زمین قرار بگیرد و راستایش (در نیم کره? شمالی) به سمت قطب شمال باشد. ساعت های آفتابی معمولی، زمان ظاهری خورشیدی را نشان می دهند. ساعت دیواری طرح کیان این زمان با زمانی که از ساعت می خوانیم کمی فرق دارد و در طول سال تا حدود 15 دقیسوئیس «از سال های 1790 به بعد» ساخته شد.  بین سال های 1865 تا 1868 بزرگ ترین، حجیم ترین و جسیم ترین ساعت دیواری جهان، در کلیسای سن پیر در فرانسه نصب گردید. ارتفاع ساعت 1/12 متر عرض آن 09/6 متر و ضخامتش 7/2 متر بوده که از 90000 قطعه تشکیل شده است. در مقابل بزرگ ترین ساعت، ظریف ترین ساعت دنیا فقط 98/0 میلی متر قطر دارد.  ساعت هایی با تکنولوژی های جدید:  تکنولوژی امروزی، انسان را قادر ساخته ساعت های بسیار ظریف و دقیق مکانیکی، تمام الکترونیکی، کامپیوترحدود شش قرن قبل از میلاد، بابلی ها «در عصر امپراطوری دوم» چند مورد ابداعی از خود بجای گذاشته اند که امروزه نیز مورد استفاده کلیه کشورهاست . مرسوم داشتن هفت روز هفته و تعیین عدد پایه 60 برای ساعت، از یادگارهای بابلی ها بشمار میرود . بابلی ها عقیده داشتند چون عدد 60 به اعداد 1 ، 2 ، 3 ، 5 ، 6 ، 10 ، 15 ، 20 ، 30 قابل تقسیم است . لذا، این عدد را پایه در نظر گرفته و مبنای تقسیم بندی ساعت قرار دادند . همچنین تق گذاشته شده است. شیوه‌ای که گویا از نظام شصتگانی شمارش اعداد برگرفته شده که در آن زمان رواج داشته و حتی تا امروز نیز باقی مانده است.از جمله فایده‌های نظام شصتگانی شمارش اعداد، قابلیت‌های بیشتر بخش‌پذیری در میان اجزای این نظام اعداد است و یکی از این قابلیت‌ها مربوط به عدد 360 است که هر چند در زمان‌سنجی کاربری چندانی ندارد، ولی در درجه‌بندی صفحه دایره، سنت دیرین علمی خود را حفظ کرده است و شاید بر این  اساس است که این روزها وقتی ما می‌بینیم که کسی حرف خود را پس می‌گیرد و از مواضع خود عقب‌نشینی می‌کند می‌گوییم طرف 360 درجه نظرش تغییر کرده است. و شاید بر این اساس است که هر چه ساعت در 3-2 قرن اخیر ساخته شده است، عقربه‌هایش


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نرگس سلیمانی 93/8/21:: 2:1 صبح     |     () نظر

 

گاهی وقتا لازمه مثل یک رهبر ارکستر رفتار کنیم

به همه پشت کنیم و مشغول کار خودمون باشیم

چون درست بعد از اینکه کارمون تموم شد

همه ی اون کسانی که بهشون پشت کرده بودیم

مجبورن بلند بشن و تشویقمون کنن

 

شد پاراتیس تمام عقده ی چندین ساله اش را بر سرش خالی کند.... شلاق هایی که توسط نوچه های پاراتیس خورده بود... از معامله ای که با پاراتیس کرد.... همه و همه را موبه مو گفت.... تا زمانی که اورا جلوی در خانه اش انداختند.... البته نه تنها این هارا بلکه این را هم گفت که او چند ماهی است که متوجه شده است که وقتی نوزادی بیش نبوده از مادر خود شیر نخورده که هیچ بلکه از یک نیمه جن شیر خورده و همین باعث شده او نیز خوصوصیاتی از جن هارا داشته باشد... کف شوی پلین و اما کسی که به او شیر داده ، کسی نبوده جز مادر هامون یا همان استاد بچه ها.... و در این صورت هامون میشود برادر پدرام........................................ ... پس از این که پدرام آرام گرفت وضع به وجود آمده ی میان اتاق به شدت افتضاح بودیه دایه داشته. سپهر: دایش اسمش چی بود؟ آرش اخمی کرد: من چمیدونم من اون زمان فقط 7 سالم بوده. اما ... اما یه چیزایی یادمه.. یه اسم عجق وجق داشت. آیناز: بیا جلو بینم. ارش چند قدم به ایناز نزدیک شد و با تعجب بهش نگاه کرد. ایناز: بــــلــــــه، آمیتیس.... اسم انسانی استاده!! بهار: چی؟ آرتیسم؟ آمیتس؟ آرش خنده اش گرفته بود.صورتش را با دستش پوشاند و سرش را پایین انداخت. سپهر: هوووووووی، استاد اگه بفهمه به اسمش خندیدی حسابت با کرام الکاتبینه. ارش: ببخشید. اما هنوز هم خنده بالشت طبی زانکو در صدایش موج میزد. بهراد: هی پدرام داره بیدار میشه. همه درو پدارم جمع شدند. به ترتیب ؛ بهار، بهراد، آرش،سپهر، سحر، ایناز و نیلوفر.No ... no ... do not do this to me .... Oh .... Aaaaaaay one made me ... No, no I do not. " Report a shout Pedram woke up, went and sat beside him. Large beads of sweat on his forehead could be seen as well. Forward and put his hand on his forehead. Pedram went out of the room got up with the fear of recurrence was beat again and if there are Hzyvn. Arsh was confused not knowing which room is yours heaven. Confusion turned away with بالشت طبی زانکو his own room but the other room was four. Guess everyone in the room is the same for all rooms in the back. That was half asleep and half awake Aynaz quickly jumped up from behind his scarf over نه... نه...این کارو بامن نکن آآآآآآآآی.... خدایا.... یکی کمکم کنه...نـــــه، نه این کارو با من نکن..» ارش با صدای فریاد پدرام از خواب پرید؛ جلو رفت و کنار او نشست. دانه های بزرگ عرق را رو ی پیشانی ان به خوبی میتوانست دید. دستش را جلو برد و روی پیشانی اش گذاشت. با ترس از جا بلند شد از اتاق بیرون رفت پدرام باز هم تبش عود کرده بود و در حال هضیون گویی بود. ارش گیج شده بود نمیدانست کدام اتاق مال سپهر است. با گیجی دور خودش چرخید به جز اتاق خودشان چهار اتاق دیگر نیز بالا بود. حدس زد هر کس در یک اتاق هست واسه ی همین در تمام اتاق ها را زد. ایناز که نیمه خواب و نیمه بیدار بود سریع از جا پرید و روسری اش را روی سرش انداخت و در را باز کرد. ایناز: چیه؟ چی شده؟ ارش که پشتش به آیناز بود برگشت و به او نگاه کرد. با دیدن چشمان قرمز آیناز شرمنده شد از کاری که کرده. بالشت طبی زانکو  برگرفته شده از mamali.blog.ir ارش: واقعاhis head and threw open the door. Aynaz What? What? Ynaz report that back to the back and looked at him. Seeing red eyes Ynaz was ashamed of what she had done. Report: Pedram beat really sorry but she relapsed into Hzyvn. Pedram has led to its rapid Aynaz over that time everyone was awake. Dawn: What do you want me? I do not have much experience and .... Sepehr: Better Know a hospital. Lily: If the only villain .... Aynaz سحر: میخواین چی کار کنین؟ من تجربه ی زیادی ندارم و.... سپهر: بهتره ببریم بیمارستان. نیلوفر: اگه فقط تبه که.... ایناز عصبی از نظر های بیهوده و مختلف ان ها داد زد. ایناز: ببندین دهنتون و دیگه؛ ااااه... مشکلش فقط تبه الانم داره کابوس میبینه. نیلوفر: خوووب برو تو سرش و ببین چه کابوسی داره میبینه؟ ایناز که خوب میدانست او فقط لحظاتی را که با پاراتیس بوده است را دارد میبیند به نیلوفر گفت: ایناز: مشکل اون نیست.... مشکل اینه که... در همین لحظه پدرام شروع به هضیون گویی کرد... تند و پشت سر هم تمام اتفاقاتی که در ان شب کذایی برایش افتاده بود را گفت. از بوسیده شدنش توسط پاراتیس..... رابطه ای که پاراتیس به او تحمیل کرده بود، .... the problem is ... At that moment, as if he Hzyvn Pedram start بالشت طبی زانکو fast and burst all the events that  happened that night was eventful to say to him. lion given to him, is none other than our parents or teachers .... and then our kids will Pedram brother ....................... ................. ... Pedram slept arose after the enactment of the rooms extremely ing her head and looked dnervous and pointless in term

 

 

از آدمها در حد توانشون بخواین نه در حد نیازتون

بذارین آدمها اونی که هستن بمونن

 

 

well. Sphere was sitting in a corner of the room was staring at an unknown point. Lily was sitting in the corner of the room and hugged his knees and put his head  کف شوی پلین  on it. Aynaz the bed was leaning A. Pedram was staring to read all memory of her. Arsh, Pedram was sitting next to her and was in her hands. She also said she called Arash the spring and returned to the room after contact. A. spring and B. After half an hour they came and they کفشوی پلین  all relate to the topic. Bprad perplexed said: how ???? How could you? A. You ... you have to remember. Report: Unfortunately, I remember it! Sepehr: . سپهر گوشه ی اتاق نشسته بود به یک نقطه ی نامعلوم زل زده بود. نیلوفر گوشه ی دیگر اتاق نشسته بود و زانو هایش را در آغوش کشید و سرش را روی آن ها گذاشت. ایناز به تخت آرش تکیه داده بود به پدرام زل زده بود و در حال خواندن تمام حافضه ی او بود. ارش کنار پدرام نشسته بود و دست اورا میان دستانش گرفته بود. سحر هم به گفته ی آرش به بهار زنگ زد و بعد از تماسش به اتاق باز گشت. بعد از نیم ساعت کفشوی پلین بهار و بهراد هم رسیدند و آرش تمام موضوع را برایشان باز گو کرد. بپراد بهت زده گفت: چطور؟؟؟؟ چطور ممکنه؟ آرش تو... تو باید یادت باشه. ارش: متاسفانه هم یادمه! سپهر: چی رو یادته؟ ارش: این که پدرام تو بچگی شیر نمیخورد.و What Do You Remember? Report: Pedram your childhood that milk Nmykhvrd.v have a nanny. Sepehr: Daysh What was his name? A. Akhmy: I Chmydvnm I was only 7 healthy. But ... but ... I remember something Vjq Jq had a name. Ynaz: Come see. Report Aynaz few steps closer and looked at her in surprise. Aynaz: Yes, the name of the man standing Amitis .... !! Spring: What? Rtysm? Myts? Arash has Bvd.svrtsh laugh with her hand cover متاسفم اما پدرام تبش عود کرده و داره هضیون میگه. ایناز سریع خود ر کفشوی پلین ا به بالای سر پدرام رساند تا ان زمان همه بیدار شدند. own. Sepehr: Hvvvvvvvy, if the teacher finds out the name of religious Alkatbynh grinned account. Report: Excuse me. But it still was a wave of laughter in his voice. B. Hey Pedram she woke up. All Pdarm gathered harvest. Respectively, Bahar, B., A., heaven, magic, and Lily Aynaz. اما او از آن فرار کرد و همین باعثs of their different shouted. Aynaz: Dhntvn and other close programs; Aaaah ... only problem was the villain hes had a nightmare. Lily: Khvvvb Go head and see how far it was a  بالشت طبی زانکو nightmare? Aynaz who knew him well has been the only moments that Paratys to see Lily said. Aynaz: No problem

 

دوستان واقعی تو ؛

تو را آن گونه که هستی دوست دارند

دشمنان واقعی تو ؛

تو را آن گونه که هستند


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نرگس سلیمانی 93/8/17:: 5:58 عصر     |     () نظر

 

درد دارد وقتی:

همه چیز را میدانی

و فکر میکنند نمیدانی

و غصه میخوری که میدانی

و میخندند که نمیدانی

 

ند گفت:    عینک پلیس مدل 8555     نیلوفر: خووووب بریم سر اصل مطلب.         ارش بهت زده گفت: چه جوری؟         با این حرف ارش پدرام ترس را کنار گذاشت و به سمت سپهر رقت یغه اش را میان دست هایش گرفت و فریاد زد:         پدرام: چه جوری؟؟؟؟؟ هاااااااااا؟ دِ جواب بدین دیگه... شما بگو سپهر خان... تو چه جوری از این ارتفاع پرت شدی و یه خشم نخوردی؟ یا چه جوری اون کوزه رو بدون لمس درست کردی و سرجاش گذاشتی؟         سپهر: اِ ؟! تو دیدی؟         رو به نیلوفر: یا شما... شما چطوری اون آبمیوه رو از رو لباست برداشتی اونم طوری که نه دستت عینک پلیس مدل 8555 به لباس بخوره نه یه قطره باقی بمونه؟         نیلوفر پوزخندی زد: پس تو بود ی که در و محکم به هم زدی؟         این بار پدرام رو به آیناز گفت:         پدرام: یا شما... هه شما چطوری اون گرد باد و درست کردی بعدم اون و تو هوا پخش کردی؟         آیناز قهقه ای زد: بابا ایول من فکر میکردم فقط آخرش و دیدی نگو از اولش داشتی نگاه میکردی.         این بار سپهر با تعجب پرسید:         سپهر: تو میدونستی این مارو دیده؟         ایناز طبق معمول بی خیال شانه ای بالا انداخت:         آیناز: آره خو امروز وقتی داشتیم میومدیم این دونفر داشتن باهم حرف میزدنن حرفاشونم خیلی مشکوک بود واسه همین کنجکاو شدم.         نیلوفر: ای درد به جونت که همیشه انقدر بی خیالی... عینک پلیس مدل 855 . خوب از همه ی اینا بگذریم بگذریم نمیخوایم بریم خونه؟ داره هوا تاریک میشه ها!         پدرام: نه خیر چی چی بریم خونه.. اولا که من جواب سئوالام و نگرفتم دوما من آرش با موتور میایم.         با گفتن جمله ی آخرش نیلوفر و آیناز و سپهر زدن زیر خنده.. وقتی خوب خنده هایشان وقتیم چشمام و باز کردم دیدم همه ی سنگ ها رو من معلق موندن.... بعد اون جا بود که منم با استاد آشنا شدم.         پدارم: باد افراز... آب افراز...و خاک افراز درسته؟         همشون با سر تایید کردند.         ارش: واسه چی شماها؟         ایناز: این خاصیت کنترل عناصر توی جد ما بوده و هر یه قرن یه بار یکی از ماها به دنیا میاد.         پدرام نگاهی به ایناز و سپهر کرد... پوست سپهر مانند پوست مرده ای بود و چشمانی سرخ داشت.. آیناز هم لبانی به سرخی چشمان سپهر و چشمانی سبز رنگ که رگه هایش با رنگ خودش متفاوت بود.. چشم هایش بسیار زیبا و گیرا بود طوری که پدرام بدون این که بفهمد و بخواهد به آن ها زل زده بود..         آیناز: آهای آقا شنا بلدی غرق نشی؟         پدرام به خود آمد و پشمانش را بست.         پدرام: ببخشید.         سپهر: ایرادی نداره بابا همه اول این طورین...         پدرام: خوب حالا با من چی کار دارین؟         آیناز: آهااااا!! و اما کار ما با شما.         سپهر: همین طور که دیدین و گفتین ما آب و باد و خاکیم ینی آتش و نداریم... وما چهار ساله که داریم دنبال آتش افراز میگردیم این بار ما از شما کمک میخوایم.         پدرام خنده ی تمسخر آمیزی کرد:         پدرام: ینی شما چهار ساله دارن کل ایران و میگردین واسه پیدا کردن یه نفر؟         نیلوفر که تمسخر را به خوبی در میان تک تک کلماتی که از دهان پدرام خارج میشد را به خوبی درک میکرد با لحن حق به جانبی گف:         نیلوفر: نخیر جناب.. من در اصل کرمانشاهی هستم ینی غرب کشور..         آیناز: و منم مشهدی هستم ینی شرق کشور.         سپهر: منم بوشهری هستم ینی جنوب.         نیلو: همون طور که دیدین شرق و غرب و جنوب پیدا شده.. فقط میمونه مرکز و شمال که ما خودمون مرکز و گشتیم اما به نتیجه ای نرسیدیم.         پدرام سری تکان داد:از کجا مطمئنین که فقط توی شمال _ جنوب _ شرق_ غرب و مرکز هست؟     after the car went to heaven.      * & * & * & * & * & * & *      All were sitting on the sofa ...      Sphere and Aynaz and Lily were looking for a better way to say strength and power.      Value of the silliness that was expected. And tell her why she was looking Pedram.      But Pedram ....      He was also looking for an answer to his question, it was seen that he was indigestible.      Finally, the word came sphere:      Sepehr: Khvvvvb Pedram Khan ... That"s what happened last night and explained to us what the Marvdydyd Begin?      Halmm was ill and wanted to go down to drink water so she was there and I saw lady MEHRAD .. I was worse than what it was. Because of the way you guys think?  17 Users Say Thank Sanaz.MF post.       ATRA72, elish688, farshte, Fatima.N, kfdh, marzi, mahdis.nzh, ndsari, rahha, sara.HB, setareh06, TaraStar, zohrealavi, S·haaaaaaaa, Parnia daddy nightmare, 001, Gogol Yashgyn  1393,05,15, Time: 14:18 Top | # 34 Sanaz.MF Sanaz.MF is offline.  Semi-professional user Sanaz.MF Avatar  Date      Persian date Farvardin 1393 Posts      760 Posts of the Day      3.62 Habitat      I do not know myself Thank User      1,947      3,746 Times in 550 Posts My Mood      Delvapas  Font size Cool        Aynaz Qhqh began and said:      Ynaz: Akhi nightmare last night .... have you seen your dad go to Qrbvnt?      Sepehr: Aynaz !!      Aynaz: OK Dad, I do not ... well I"m not the former head of the two am .... Well, I got home about seven or six years ago that I move into the New Year .. (Khaterat reminded of smiled continue a) when I Frshmvn that was full of dust and dirt out of your nose Mytkvndm (Qhqh began) I had a cough for 4 days and I got to bed it was folded back against the wall.      Pedram: What does the obvious.      Aynaz: Qt Payynh you, what are we?      Report: Yeni air you"re gonna say?      The report said all but laughed Pedram was still confused.      Aynaz: No, Dad, I Afrazm wind, wind ion partition that I have complete control over the weather and wind ... But the fire if I can find the flight Bgnm ... Khvvvvb Niloo partition is your turn!      Lily: Khvvvb to know where my mom and dad Rabtm ruins ... ¥ sucks ... I remember my first year of college and I was eating right and learning from a book ... The first time I asked for my dad that I"d swear I mean there"s more to eat mince, mince .. but unfortunately I just do what the fuck I"ve got the Jays Ghalh .. Babamm you came home and found out what I wanted Tnbhm as usual when I get vandalized, this time to one other way (took a deep sigh) bathtub full of water and my head and brought it ... to the point that I could"ve spent my breath, but when I could not breathe ... and it was then that I realized I could breathe underwater (Qhqh began) Avvvvf Sir Nbvdyn Bbnyn dad was a thread about how Bycharm !! .. after she را کردند سپهر برای کسب اعتماد از دست رفته ی پدرام و ارش سوئیچ موتور را به متشان پرتاب کرد و گفت:         سپهر: خیلی خوب... این از موتور و اما جواب سئوالاتون.. بیاین خونه ی نیلو.         این بار دیگه پدرام عصبی شد و با صدایی که عصبیانیت در ان موج میزد گفت:         پدرام: نخیر مث این که شما میخوای مارو تا آخر عمر دنبال خودت بکشونین.         سپهر: نه نترس کاری که باهات داریم و باید زود انجام بدیم.. وگرنه آدم های بیشتری میمیرند.         ارش و پدرام با بهت از حرف سپهر به سمت موتور رفتند... دختر ها هم دنبال سپهر به سمت ماشین رفتند.         *&*&*&*&*&*&*         همه روی مبل نشسته بودند...         سپهر و ایناز و نیلوفر دنبال راه بهتری برای گفتن نیرو و قدرتشان بودند.     عینک پلیس مدل 8555    ارش داشت به خریتی که کرده بود فکر میکرد. و با خود میگفت چرا باید او به دنبال پدرام می امد.         و اما پدرام....         او نیز دنبال جواب سئوال هایش بود، چیز هایی که دیده بود برایش غیر قابل هضم بود.    به یه شیوه ی دیگه( آه عمیقی کشید) وان پر آب کرد و کله ی من و توش برد.. تا جایی که تونستم نفسم و حبس کردم اما وقتی دیگه نتونستم نفس کشیدم.. و اون جا بود که فهمیدم میتونم زیر آب نفس بکشم ( قهقه ای زد) اووووف آقا نبودین ببنین بابا ی بیچارم چه جوری خیط شد!!.. بعد از اونم که با استاد و آیناز آشنا شدم...         پدرام: استاد؟         ایناز: اره استاد... کسی که این چیزا رو به من یاد میده.         سپهر: خووووب واما من... من به طور ناخواسته تو دانشگاه با آیناز و نیلو آشنا شدم و وقتیم فهمیدم اونا هم مث من نیمه جنن باهاشون صمیمی شدم.. یه بار برای اولین بار باهم رفتیم کوه نوردی، با هر قدم من کوه شروع به لرزش میکرد و وقتیم من می ایستادم دیگه لرزشی در کار نبود.. بیخیالش شدیم و یکم دیگه بالا رفتیم.. اما یه سنگ رفت زیر پای من و من افتادم.. اما افتادن من همانا و ریزش کوه همانا.. وقتی من یه جا متوقف شدم از ترس این که الان هرچی سنگه میریزه روم چشمام و بستم.. اما هر چی صبر کردم سنگی روم نیوفتاد met with the teacher and Ynaz ...      Pedram, Professor?      Aynaz: I saw teachers who have to teach these things.      Sepehr: I ... I inadvertently closing Khvvvvb you Niloo University and I met with Ynaz Vqtym like I knew they would close half Jnn them .. I once went hiking together for the first time, with every step I Start mount I met.      Pdarm: Wind partition ... partition ... and soil water partition right?      It all began with the confirmation.      Report: Why you?      Aynaz: This property is in control of our ancestor, and every once in a century, one of us was born.      Pedram was no way that he will understand that he was staring at them.      Ynaz: Hey man drowned swimming Baladi get worst?      Pedram Pshmansh closed to traffic.      Pedram: Sorry.      Sepehr: Dad does not mind all of this Tvryn ...      Pedram: Well now what do I got?      Ynaz: Haaaaa !! As we work with you.      Sepehr: So the show and told us that water, wind, fire, and not Khakym yen ... We have four years that followed the partition of the fire back, this time we"re gonna help y    سپهر: استاد ما میدونه آتش افراز کیه و..         ارش: پس چرا بهتون نمیگه؟      بالاخره سپهر به حرف امد:         سپهر: خووووب پدرام خان... میشه اتفاقات دیشب و برای ما توضیح بدین بگین چی شد که مارودیدید؟         پدرام: من حالم از رقص به هم میخوره واسه ی همین دور از همه واستاده بودم.. داشتم با موبایلم بازی میکردم که صدای شکستن چیزی توجهم و جلب کرد و اون جا بود که شما رو دیدم.. چیزی که دیده بودم برام غیر قابل باور بود حالمم بد خراب شد و خواستم برم ابی بخورم که اون جا بود کار خانوم مهراد و دیدم.. حالم از چیزی که بود بدتر شد. خواستم برم جایی که تنها باشم و بتونم فکر کنم؛ بالا که نمیشد برم خواستم برم تو حیاط پشتی که.... واقعا مسخرس من هر سه ی شمارو تو فاصله ی کمتر از یه ربع با حالات عجیبی دیدم!! دلیل این جوری بودن شماها چیه؟       17 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .  عینک پلیس مدل 8555 ATRA72 , elish688 , farshte , Fatima.N , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , n.d.sari , rahha , sara.HB , setareh06 , TaraStar , zohrealavi , سهاااااااا , پرنیا بابایی , کابوس001 , یاشگین گوگول       1393,05,

 

به سلامتی رفیقی که…

ای بابا ما که جز شهرام رفیقی نداشتیم …

خدابیامرزه خودش …

 

        پدرام: چطور ممکنه؟         از ترس نمیدانست باید چه کار کند.. به دور خود چرخید که ارش را همراه نیلوفر دید..دیگه تعجبش کامل شده بود آن از آیناز و سپهر آن هم با آن قیافه، حالا هم نیلوفر.... با ترس و بهت نگاهش میکرد که هر سه نفر به حالتش خنیدند.         نیلوفر که با ارش به جای ان ها رسیده بود15, ساعت : 14:18 Top | #34     Sanaz.MF     Sanaz.MF هم اکنون آنلاین است.    Pedram: how is it possible?      every three Khnydnd mood.      They had been with Lily instead report said.      Lily: Khvvvvb go with it.      Report perplexed and said: How?      This report Pedram fear aside and talk to her between his hands toward heaven and shouted Yghh dilution:      Pedram: How ????? Haaaaaaaaaa? The answer to this ... I tell you how to get the height of heaven Khan ... you"re distracted and did not eat a rage? Or how the jar without touching your right and left Srjash?      Sepehr: A?! You see?      The lotus, or you ... How he got his juice so that she will not let you take your dress to wear still left not a drop left?      Lily grinned, then you"d be into that hard to do?      It"s time to Ynaz Pedram said.      Pedram: Heh ... how do you get it or you wind round and just did it, and you air Bdm you?      Ynaz Qhqh began: Evil Dad and I thought I just saw the end from the beginning, you say you would look.      This time the sky with wonder and asked:    عینک پلیس مدل 8555  Sepehr: You know, it"s seen us?      As usual carefree Aynaz shrugged:      Ynaz: Yeah Myvmdym tempered today when we have the two characters together Myzdnn Hrfashvnm was very suspicious, I"m just curious.      Lily: Oh, the pain was so careless Jvnt always good .... Anyway I is not gonna walk all the way home? There was the dark!      Pedram: No Chi Chi"s go home .. firstly I did not answer and secondly Syvalam A. I am coming from the engine.           Sepehr: Well ... the engine and the answer Niloo Syvalatvn .. come home.      This time I was nervous Pedram and with the sound of the waves hitting Sbyanyt said.      Pedram: No. It"s like you want us to follow you Bkshvnyn life.      Sepehr: do not be afraid that we"ll soon have more to do .. or else you die.      Pedram report and talk with you from heaven ... Girls went to the engine ou.      Pedram"s satirical laughter:      Pedram: ¥ You are a total of four years and scrolled me find someone?      Lily is so well ridiculed in every word that came out of the mouth Pedram understand his self-righteous tone main scope:   عینک پلیس مدل 8555   Lily: No sir .. I am originally from Kermanshah yen West Country.      Ynaz, and I am Mashhadi yen East countries.      Sepehr: I am Booshehri south yen.      Niloo: As you see the East-West and North-South Center found .. just sad that we do not get our own center and searched but to no result.      Pedram nodded: Where are you sure that"s just in the North-South-West and Central Shrq_ there?      Sepehr: Master, we know who the partition of the fire and ..      Report: So why do not you?  کاربر نیمه حرفه ای     Sanaz.MF آواتار ها      تاریخ عضویت         فروردین 1393     نوشته ها         760     میانگین پست در روز         3.62     محل سکونت         خودمم نمیدونم     تشکر از کاربر         1,947         تشکر شده 3,746 در 550 پست     حالت من         Delvapas       اندازه فونت     Cool          ایناز قهقه ای زد و گفت:         آیناز: اخی بابات به قربونت بره.... دیشب کابوس ندیدی؟         سپهر: ایناز!!         ایناز: باشه بابا نزن...خوب اول خودم شروع میکنم خیر سرم سابقم از این دوتا بیشتره.... خوب حدود هفت یا شش سال پیش بود که داشتم خونه تکونی ی عید میکردم..(از یاد اوری خاطرات لبخندی زد و ادامه داد) زمانی که داشتم فرشمون که پر از گرد و غبار بود و میتکوندم خاک رفت تو دماغم(قهقه ای زد) یه عطسه ای کردم که 4روز تو رختخواب بودم واسه ی کمر که به دیوار خورده بود.         پدرام: به به چه واضح.         ایناز: تو آی کیوت پایینه دِ ما چه؟         ارش: ینی میخوای بگی که تو هوا تولید میکنی؟         با این حرف ارش همه به جز پدرام که هنوز گیج بود خندیدند.         ایناز: نه بابا، من یه باد افرازم؛ باد افراز ینی این که من کنترل کاملی روی هوا و باد دارم.. واما اگه آتش افراز پیدا بشه میتونم پروازم بگنم... خووووب نیلو نوبت توئه!     عینک پلیس مدل 8555    نیلوفر: خوووب تا اون جایی که می دونید من رابطم با بابام خرابه... ینی افتضاحه...یادمه سال اول دانشگاه بودم و تازه داشتم غذا درست کردن و از روی کتاب یاد میگرفتم... بار اول خواستم برای بابام که حاضرم قسم بخورم قیمه رو از من بیش تر دوس داره؛ قیمه درست کنم.. اما متاسفانه زدم داغون که چه عرض کنم زدم جیز غاله کردم.. بابامم وقتی اومد خونه و فهمید چی کار کردم طبق معمول وقتی خرابکاری میکردم خواست تنبهم کنه البته این بار

 

کاکو شهرامم :

رفاقت رو از دست فروش بازار نخریدم 

بلکه تو کوچه هاى خاکى محله مون یاد گرفتم

پس خوب میدونم که براى کدوم رفیق

زمین بخورم که از زمین خوردنم شاد نشه بلکه

دست خاکیمو بگیره و از زمین بلندم کنه

و بگه چیزی نیس رفیق


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نرگس سلیمانی 93/8/17:: 2:47 عصر     |     () نظر
   1   2   3   4      >