سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ایمان برهنه است و جامه آن تقوا و زیورش حیا و دارایی اش فقه و میوه اش دانش است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
ترانه ها

 

درد دارد وقتی:

همه چیز را میدانی

و فکر میکنند نمیدانی

و غصه میخوری که میدانی

و میخندند که نمیدانی

 

ند گفت:    عینک پلیس مدل 8555     نیلوفر: خووووب بریم سر اصل مطلب.         ارش بهت زده گفت: چه جوری؟         با این حرف ارش پدرام ترس را کنار گذاشت و به سمت سپهر رقت یغه اش را میان دست هایش گرفت و فریاد زد:         پدرام: چه جوری؟؟؟؟؟ هاااااااااا؟ دِ جواب بدین دیگه... شما بگو سپهر خان... تو چه جوری از این ارتفاع پرت شدی و یه خشم نخوردی؟ یا چه جوری اون کوزه رو بدون لمس درست کردی و سرجاش گذاشتی؟         سپهر: اِ ؟! تو دیدی؟         رو به نیلوفر: یا شما... شما چطوری اون آبمیوه رو از رو لباست برداشتی اونم طوری که نه دستت عینک پلیس مدل 8555 به لباس بخوره نه یه قطره باقی بمونه؟         نیلوفر پوزخندی زد: پس تو بود ی که در و محکم به هم زدی؟         این بار پدرام رو به آیناز گفت:         پدرام: یا شما... هه شما چطوری اون گرد باد و درست کردی بعدم اون و تو هوا پخش کردی؟         آیناز قهقه ای زد: بابا ایول من فکر میکردم فقط آخرش و دیدی نگو از اولش داشتی نگاه میکردی.         این بار سپهر با تعجب پرسید:         سپهر: تو میدونستی این مارو دیده؟         ایناز طبق معمول بی خیال شانه ای بالا انداخت:         آیناز: آره خو امروز وقتی داشتیم میومدیم این دونفر داشتن باهم حرف میزدنن حرفاشونم خیلی مشکوک بود واسه همین کنجکاو شدم.         نیلوفر: ای درد به جونت که همیشه انقدر بی خیالی... عینک پلیس مدل 855 . خوب از همه ی اینا بگذریم بگذریم نمیخوایم بریم خونه؟ داره هوا تاریک میشه ها!         پدرام: نه خیر چی چی بریم خونه.. اولا که من جواب سئوالام و نگرفتم دوما من آرش با موتور میایم.         با گفتن جمله ی آخرش نیلوفر و آیناز و سپهر زدن زیر خنده.. وقتی خوب خنده هایشان وقتیم چشمام و باز کردم دیدم همه ی سنگ ها رو من معلق موندن.... بعد اون جا بود که منم با استاد آشنا شدم.         پدارم: باد افراز... آب افراز...و خاک افراز درسته؟         همشون با سر تایید کردند.         ارش: واسه چی شماها؟         ایناز: این خاصیت کنترل عناصر توی جد ما بوده و هر یه قرن یه بار یکی از ماها به دنیا میاد.         پدرام نگاهی به ایناز و سپهر کرد... پوست سپهر مانند پوست مرده ای بود و چشمانی سرخ داشت.. آیناز هم لبانی به سرخی چشمان سپهر و چشمانی سبز رنگ که رگه هایش با رنگ خودش متفاوت بود.. چشم هایش بسیار زیبا و گیرا بود طوری که پدرام بدون این که بفهمد و بخواهد به آن ها زل زده بود..         آیناز: آهای آقا شنا بلدی غرق نشی؟         پدرام به خود آمد و پشمانش را بست.         پدرام: ببخشید.         سپهر: ایرادی نداره بابا همه اول این طورین...         پدرام: خوب حالا با من چی کار دارین؟         آیناز: آهااااا!! و اما کار ما با شما.         سپهر: همین طور که دیدین و گفتین ما آب و باد و خاکیم ینی آتش و نداریم... وما چهار ساله که داریم دنبال آتش افراز میگردیم این بار ما از شما کمک میخوایم.         پدرام خنده ی تمسخر آمیزی کرد:         پدرام: ینی شما چهار ساله دارن کل ایران و میگردین واسه پیدا کردن یه نفر؟         نیلوفر که تمسخر را به خوبی در میان تک تک کلماتی که از دهان پدرام خارج میشد را به خوبی درک میکرد با لحن حق به جانبی گف:         نیلوفر: نخیر جناب.. من در اصل کرمانشاهی هستم ینی غرب کشور..         آیناز: و منم مشهدی هستم ینی شرق کشور.         سپهر: منم بوشهری هستم ینی جنوب.         نیلو: همون طور که دیدین شرق و غرب و جنوب پیدا شده.. فقط میمونه مرکز و شمال که ما خودمون مرکز و گشتیم اما به نتیجه ای نرسیدیم.         پدرام سری تکان داد:از کجا مطمئنین که فقط توی شمال _ جنوب _ شرق_ غرب و مرکز هست؟     after the car went to heaven.      * & * & * & * & * & * & *      All were sitting on the sofa ...      Sphere and Aynaz and Lily were looking for a better way to say strength and power.      Value of the silliness that was expected. And tell her why she was looking Pedram.      But Pedram ....      He was also looking for an answer to his question, it was seen that he was indigestible.      Finally, the word came sphere:      Sepehr: Khvvvvb Pedram Khan ... That"s what happened last night and explained to us what the Marvdydyd Begin?      Halmm was ill and wanted to go down to drink water so she was there and I saw lady MEHRAD .. I was worse than what it was. Because of the way you guys think?  17 Users Say Thank Sanaz.MF post.       ATRA72, elish688, farshte, Fatima.N, kfdh, marzi, mahdis.nzh, ndsari, rahha, sara.HB, setareh06, TaraStar, zohrealavi, S·haaaaaaaa, Parnia daddy nightmare, 001, Gogol Yashgyn  1393,05,15, Time: 14:18 Top | # 34 Sanaz.MF Sanaz.MF is offline.  Semi-professional user Sanaz.MF Avatar  Date      Persian date Farvardin 1393 Posts      760 Posts of the Day      3.62 Habitat      I do not know myself Thank User      1,947      3,746 Times in 550 Posts My Mood      Delvapas  Font size Cool        Aynaz Qhqh began and said:      Ynaz: Akhi nightmare last night .... have you seen your dad go to Qrbvnt?      Sepehr: Aynaz !!      Aynaz: OK Dad, I do not ... well I"m not the former head of the two am .... Well, I got home about seven or six years ago that I move into the New Year .. (Khaterat reminded of smiled continue a) when I Frshmvn that was full of dust and dirt out of your nose Mytkvndm (Qhqh began) I had a cough for 4 days and I got to bed it was folded back against the wall.      Pedram: What does the obvious.      Aynaz: Qt Payynh you, what are we?      Report: Yeni air you"re gonna say?      The report said all but laughed Pedram was still confused.      Aynaz: No, Dad, I Afrazm wind, wind ion partition that I have complete control over the weather and wind ... But the fire if I can find the flight Bgnm ... Khvvvvb Niloo partition is your turn!      Lily: Khvvvb to know where my mom and dad Rabtm ruins ... ¥ sucks ... I remember my first year of college and I was eating right and learning from a book ... The first time I asked for my dad that I"d swear I mean there"s more to eat mince, mince .. but unfortunately I just do what the fuck I"ve got the Jays Ghalh .. Babamm you came home and found out what I wanted Tnbhm as usual when I get vandalized, this time to one other way (took a deep sigh) bathtub full of water and my head and brought it ... to the point that I could"ve spent my breath, but when I could not breathe ... and it was then that I realized I could breathe underwater (Qhqh began) Avvvvf Sir Nbvdyn Bbnyn dad was a thread about how Bycharm !! .. after she را کردند سپهر برای کسب اعتماد از دست رفته ی پدرام و ارش سوئیچ موتور را به متشان پرتاب کرد و گفت:         سپهر: خیلی خوب... این از موتور و اما جواب سئوالاتون.. بیاین خونه ی نیلو.         این بار دیگه پدرام عصبی شد و با صدایی که عصبیانیت در ان موج میزد گفت:         پدرام: نخیر مث این که شما میخوای مارو تا آخر عمر دنبال خودت بکشونین.         سپهر: نه نترس کاری که باهات داریم و باید زود انجام بدیم.. وگرنه آدم های بیشتری میمیرند.         ارش و پدرام با بهت از حرف سپهر به سمت موتور رفتند... دختر ها هم دنبال سپهر به سمت ماشین رفتند.         *&*&*&*&*&*&*         همه روی مبل نشسته بودند...         سپهر و ایناز و نیلوفر دنبال راه بهتری برای گفتن نیرو و قدرتشان بودند.     عینک پلیس مدل 8555    ارش داشت به خریتی که کرده بود فکر میکرد. و با خود میگفت چرا باید او به دنبال پدرام می امد.         و اما پدرام....         او نیز دنبال جواب سئوال هایش بود، چیز هایی که دیده بود برایش غیر قابل هضم بود.    به یه شیوه ی دیگه( آه عمیقی کشید) وان پر آب کرد و کله ی من و توش برد.. تا جایی که تونستم نفسم و حبس کردم اما وقتی دیگه نتونستم نفس کشیدم.. و اون جا بود که فهمیدم میتونم زیر آب نفس بکشم ( قهقه ای زد) اووووف آقا نبودین ببنین بابا ی بیچارم چه جوری خیط شد!!.. بعد از اونم که با استاد و آیناز آشنا شدم...         پدرام: استاد؟         ایناز: اره استاد... کسی که این چیزا رو به من یاد میده.         سپهر: خووووب واما من... من به طور ناخواسته تو دانشگاه با آیناز و نیلو آشنا شدم و وقتیم فهمیدم اونا هم مث من نیمه جنن باهاشون صمیمی شدم.. یه بار برای اولین بار باهم رفتیم کوه نوردی، با هر قدم من کوه شروع به لرزش میکرد و وقتیم من می ایستادم دیگه لرزشی در کار نبود.. بیخیالش شدیم و یکم دیگه بالا رفتیم.. اما یه سنگ رفت زیر پای من و من افتادم.. اما افتادن من همانا و ریزش کوه همانا.. وقتی من یه جا متوقف شدم از ترس این که الان هرچی سنگه میریزه روم چشمام و بستم.. اما هر چی صبر کردم سنگی روم نیوفتاد met with the teacher and Ynaz ...      Pedram, Professor?      Aynaz: I saw teachers who have to teach these things.      Sepehr: I ... I inadvertently closing Khvvvvb you Niloo University and I met with Ynaz Vqtym like I knew they would close half Jnn them .. I once went hiking together for the first time, with every step I Start mount I met.      Pdarm: Wind partition ... partition ... and soil water partition right?      It all began with the confirmation.      Report: Why you?      Aynaz: This property is in control of our ancestor, and every once in a century, one of us was born.      Pedram was no way that he will understand that he was staring at them.      Ynaz: Hey man drowned swimming Baladi get worst?      Pedram Pshmansh closed to traffic.      Pedram: Sorry.      Sepehr: Dad does not mind all of this Tvryn ...      Pedram: Well now what do I got?      Ynaz: Haaaaa !! As we work with you.      Sepehr: So the show and told us that water, wind, fire, and not Khakym yen ... We have four years that followed the partition of the fire back, this time we"re gonna help y    سپهر: استاد ما میدونه آتش افراز کیه و..         ارش: پس چرا بهتون نمیگه؟      بالاخره سپهر به حرف امد:         سپهر: خووووب پدرام خان... میشه اتفاقات دیشب و برای ما توضیح بدین بگین چی شد که مارودیدید؟         پدرام: من حالم از رقص به هم میخوره واسه ی همین دور از همه واستاده بودم.. داشتم با موبایلم بازی میکردم که صدای شکستن چیزی توجهم و جلب کرد و اون جا بود که شما رو دیدم.. چیزی که دیده بودم برام غیر قابل باور بود حالمم بد خراب شد و خواستم برم ابی بخورم که اون جا بود کار خانوم مهراد و دیدم.. حالم از چیزی که بود بدتر شد. خواستم برم جایی که تنها باشم و بتونم فکر کنم؛ بالا که نمیشد برم خواستم برم تو حیاط پشتی که.... واقعا مسخرس من هر سه ی شمارو تو فاصله ی کمتر از یه ربع با حالات عجیبی دیدم!! دلیل این جوری بودن شماها چیه؟       17 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .  عینک پلیس مدل 8555 ATRA72 , elish688 , farshte , Fatima.N , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , n.d.sari , rahha , sara.HB , setareh06 , TaraStar , zohrealavi , سهاااااااا , پرنیا بابایی , کابوس001 , یاشگین گوگول       1393,05,

 

به سلامتی رفیقی که…

ای بابا ما که جز شهرام رفیقی نداشتیم …

خدابیامرزه خودش …

 

        پدرام: چطور ممکنه؟         از ترس نمیدانست باید چه کار کند.. به دور خود چرخید که ارش را همراه نیلوفر دید..دیگه تعجبش کامل شده بود آن از آیناز و سپهر آن هم با آن قیافه، حالا هم نیلوفر.... با ترس و بهت نگاهش میکرد که هر سه نفر به حالتش خنیدند.         نیلوفر که با ارش به جای ان ها رسیده بود15, ساعت : 14:18 Top | #34     Sanaz.MF     Sanaz.MF هم اکنون آنلاین است.    Pedram: how is it possible?      every three Khnydnd mood.      They had been with Lily instead report said.      Lily: Khvvvvb go with it.      Report perplexed and said: How?      This report Pedram fear aside and talk to her between his hands toward heaven and shouted Yghh dilution:      Pedram: How ????? Haaaaaaaaaa? The answer to this ... I tell you how to get the height of heaven Khan ... you"re distracted and did not eat a rage? Or how the jar without touching your right and left Srjash?      Sepehr: A?! You see?      The lotus, or you ... How he got his juice so that she will not let you take your dress to wear still left not a drop left?      Lily grinned, then you"d be into that hard to do?      It"s time to Ynaz Pedram said.      Pedram: Heh ... how do you get it or you wind round and just did it, and you air Bdm you?      Ynaz Qhqh began: Evil Dad and I thought I just saw the end from the beginning, you say you would look.      This time the sky with wonder and asked:    عینک پلیس مدل 8555  Sepehr: You know, it"s seen us?      As usual carefree Aynaz shrugged:      Ynaz: Yeah Myvmdym tempered today when we have the two characters together Myzdnn Hrfashvnm was very suspicious, I"m just curious.      Lily: Oh, the pain was so careless Jvnt always good .... Anyway I is not gonna walk all the way home? There was the dark!      Pedram: No Chi Chi"s go home .. firstly I did not answer and secondly Syvalam A. I am coming from the engine.           Sepehr: Well ... the engine and the answer Niloo Syvalatvn .. come home.      This time I was nervous Pedram and with the sound of the waves hitting Sbyanyt said.      Pedram: No. It"s like you want us to follow you Bkshvnyn life.      Sepehr: do not be afraid that we"ll soon have more to do .. or else you die.      Pedram report and talk with you from heaven ... Girls went to the engine ou.      Pedram"s satirical laughter:      Pedram: ¥ You are a total of four years and scrolled me find someone?      Lily is so well ridiculed in every word that came out of the mouth Pedram understand his self-righteous tone main scope:   عینک پلیس مدل 8555   Lily: No sir .. I am originally from Kermanshah yen West Country.      Ynaz, and I am Mashhadi yen East countries.      Sepehr: I am Booshehri south yen.      Niloo: As you see the East-West and North-South Center found .. just sad that we do not get our own center and searched but to no result.      Pedram nodded: Where are you sure that"s just in the North-South-West and Central Shrq_ there?      Sepehr: Master, we know who the partition of the fire and ..      Report: So why do not you?  کاربر نیمه حرفه ای     Sanaz.MF آواتار ها      تاریخ عضویت         فروردین 1393     نوشته ها         760     میانگین پست در روز         3.62     محل سکونت         خودمم نمیدونم     تشکر از کاربر         1,947         تشکر شده 3,746 در 550 پست     حالت من         Delvapas       اندازه فونت     Cool          ایناز قهقه ای زد و گفت:         آیناز: اخی بابات به قربونت بره.... دیشب کابوس ندیدی؟         سپهر: ایناز!!         ایناز: باشه بابا نزن...خوب اول خودم شروع میکنم خیر سرم سابقم از این دوتا بیشتره.... خوب حدود هفت یا شش سال پیش بود که داشتم خونه تکونی ی عید میکردم..(از یاد اوری خاطرات لبخندی زد و ادامه داد) زمانی که داشتم فرشمون که پر از گرد و غبار بود و میتکوندم خاک رفت تو دماغم(قهقه ای زد) یه عطسه ای کردم که 4روز تو رختخواب بودم واسه ی کمر که به دیوار خورده بود.         پدرام: به به چه واضح.         ایناز: تو آی کیوت پایینه دِ ما چه؟         ارش: ینی میخوای بگی که تو هوا تولید میکنی؟         با این حرف ارش همه به جز پدرام که هنوز گیج بود خندیدند.         ایناز: نه بابا، من یه باد افرازم؛ باد افراز ینی این که من کنترل کاملی روی هوا و باد دارم.. واما اگه آتش افراز پیدا بشه میتونم پروازم بگنم... خووووب نیلو نوبت توئه!     عینک پلیس مدل 8555    نیلوفر: خوووب تا اون جایی که می دونید من رابطم با بابام خرابه... ینی افتضاحه...یادمه سال اول دانشگاه بودم و تازه داشتم غذا درست کردن و از روی کتاب یاد میگرفتم... بار اول خواستم برای بابام که حاضرم قسم بخورم قیمه رو از من بیش تر دوس داره؛ قیمه درست کنم.. اما متاسفانه زدم داغون که چه عرض کنم زدم جیز غاله کردم.. بابامم وقتی اومد خونه و فهمید چی کار کردم طبق معمول وقتی خرابکاری میکردم خواست تنبهم کنه البته این بار

 

کاکو شهرامم :

رفاقت رو از دست فروش بازار نخریدم 

بلکه تو کوچه هاى خاکى محله مون یاد گرفتم

پس خوب میدونم که براى کدوم رفیق

زمین بخورم که از زمین خوردنم شاد نشه بلکه

دست خاکیمو بگیره و از زمین بلندم کنه

و بگه چیزی نیس رفیق


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط نرگس سلیمانی 93/8/17:: 2:47 عصر     |     () نظر